افسانه ارباب ميمونها
در اينجا مي خواهم يك داستان جالب رو براي شما نقل كنم.داستان بسيار آموزنده اي است،و در مورد اكثر روابط موجود في ما بين ما انسانها كاربرد دارد.شما هم اين داستان را به دقت بخوانيد و ببينيد در نقش كداميك از شخصيتهاي داستان هستيد.پيرمرد،ميمونها،و يا ميمون كوچك؟
تمثيلي چيني و متعلق به قرن چهاردهم وجود دارد که به ارزش آگاهی و نتایجی که نادانی میتواند در پی داشته باشد به خوبی اشاره دارد. داستان بدین قرار است:
در استان ملوک الطوايفي «چُو»، پيرمردي از طريق ميمونهايي که به خدمت خود گماشته بود، زندگي را ميگذارند. مردم چُو به وي «جوکونگ»(ارباب ميمون) ميگفتند.
پيرمرد هر روز صبح، ميمونها را در حياط به صف ميکرد و به کهنسالترین آنها دستور ميداد تا بقيه ميمونها را براي جمعآوري ميوه از بوتهها و درختان به سمت کوهها راهنمايي کند. قانون اين بود که هر ميموني ميبايست يک دهم ميوههاي جمعآوري شده خود را به پيرمرد ميداد. کساني که از اين کار سرپيچي ميکردند، بيرحمانه شلاق ميخوردند. تمامي ميمونها از اين زندگي در رنج بودند؛ ولي هيچ يک از آنها جرات شکايت نداشت.
يکروز، ميمون کوچکي از ديگر ميمونها پرسيد: «آيا پيرمرد اين درختها و بوتههاي ميوه را کاشته است؟» ديگران پاسخ دادند:« نه! آنها در طبيعت رشد کردهاند.» ميمون کوچک دوباره پرسيد: «آيا ما بدون اجازه پيرمرد نميتوانيم ميوه بچينيم؟» ديگران پاسخ دادند: «آري، ميتوانيم.» ميمون کوچک ادامه داد: «پس چرا بايد به پيرمرد وابسته باشيم؟» چرا بايد به وي خدمت کنيم؟ حتي قبل از اينکه ميمون کوچک حرف خود را تمام کند، همه ميمونها ناگهان به آگاهي رسيده، بيدار شده بودند.
در همان شب پس از به خواب رفتن پيرمرد، ميمونها تورها و حصارهاي اطراف حياط را پاره کرده، موانع را برداشته و خود را آزاد کردند. آنها همچنين ميوههايي که پيرمرد در انبار ذخيره کرده بود را با خود به جنگل برده و هيچ گاه بازنگشتند. سرانجام پيرمرد از گرسنگي جان سپرد.
تمثيلي چيني و متعلق به قرن چهاردهم وجود دارد که به ارزش آگاهی و نتایجی که نادانی میتواند در پی داشته باشد به خوبی اشاره دارد. داستان بدین قرار است:
در استان ملوک الطوايفي «چُو»، پيرمردي از طريق ميمونهايي که به خدمت خود گماشته بود، زندگي را ميگذارند. مردم چُو به وي «جوکونگ»(ارباب ميمون) ميگفتند.
پيرمرد هر روز صبح، ميمونها را در حياط به صف ميکرد و به کهنسالترین آنها دستور ميداد تا بقيه ميمونها را براي جمعآوري ميوه از بوتهها و درختان به سمت کوهها راهنمايي کند. قانون اين بود که هر ميموني ميبايست يک دهم ميوههاي جمعآوري شده خود را به پيرمرد ميداد. کساني که از اين کار سرپيچي ميکردند، بيرحمانه شلاق ميخوردند. تمامي ميمونها از اين زندگي در رنج بودند؛ ولي هيچ يک از آنها جرات شکايت نداشت.
يکروز، ميمون کوچکي از ديگر ميمونها پرسيد: «آيا پيرمرد اين درختها و بوتههاي ميوه را کاشته است؟» ديگران پاسخ دادند:« نه! آنها در طبيعت رشد کردهاند.» ميمون کوچک دوباره پرسيد: «آيا ما بدون اجازه پيرمرد نميتوانيم ميوه بچينيم؟» ديگران پاسخ دادند: «آري، ميتوانيم.» ميمون کوچک ادامه داد: «پس چرا بايد به پيرمرد وابسته باشيم؟» چرا بايد به وي خدمت کنيم؟ حتي قبل از اينکه ميمون کوچک حرف خود را تمام کند، همه ميمونها ناگهان به آگاهي رسيده، بيدار شده بودند.
در همان شب پس از به خواب رفتن پيرمرد، ميمونها تورها و حصارهاي اطراف حياط را پاره کرده، موانع را برداشته و خود را آزاد کردند. آنها همچنين ميوههايي که پيرمرد در انبار ذخيره کرده بود را با خود به جنگل برده و هيچ گاه بازنگشتند. سرانجام پيرمرد از گرسنگي جان سپرد.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۸۷ ساعت 18:10 توسط دکتر علی اصغر جمالی
|